باران می بارد

شاید این بار پنجم است که متنم را نوشتم و پاک کردم. می نویسم و خط می زنم و مچاله اش می کنم و این برگه های خط خطی را می اندازم توی سطل آشغال چوبی بغل میز. خیلی وقت است که می نویسم و پاک می کنم. باران می بارد. باران می ریزد دانه دانه و این دانه دانه ها گاهی با شدت تمام خودشان را به شیشه می کوبند. هنوز هم وقتی باران می بارد عاشق می شوم. هنوز هم پاییز را دوست دارم. هنوز هم این باران مرا بچه ای می کند که دلم می خواهد بروم زیرش و بشوم یک موش آب کشیده. دلم می خواهم سرم را بگیرم بالا و این دانه ها بخورند به صورتم و من لبهایم تا گوش هایم باز شوند. راست می گویند من خیلی احساساتی هستم. لعنت به من و به هر چی احساسات است که در من اینهمه تلنبار شده است. کاش می شد آب می شدم و به همراه این باران جاری می شدم و می رفتم و از لای میله های آهنی کف خیابان رد می شدم و ریخته می شدم در فاضلاب پایین خانه! باران می بارد و من و یک نخ سیگار بهمن و یک موزیک آرام به تماشایش نشسته ایم.

/ 3 نظر / 14 بازدید
ایلیا

خیلی زیبا بود....خیلی خوشم اومد....لینکتون کردم...دوست داشتی منو با مرد قصه ها بلینکید....[گل]

علیرضا سالکی

salam doste khobam,omidvaram halet khob bashe... kam karimo bezar ru hesabe dargiriaye rozmare... mese hamishe aali bod....[گل][لبخند]