در دل یک سرخورده

می خواهم امروز کمی بنشینم برایتان غر بزنم. احساس می کنم که دیگر به سر حد جنون رسیده ام، شاید واپس زده ی عشقی باشم که به دست فراموشی سپرده شده است و مدتهاست که کسی زحمت گوش دادن به حرفهایم را به خود نداده است. دلم برای روزهایی از این زندگی تنگ شده است. همان روزهایی که زیباییم صحبت بین همگان بود و بین هم نوع هایم زبان زد بودم، شیار های قشنگم و قامت کشیده و رعنایم احساس غرور را در من بیشتر می کرد. دیگران با اشتیاق از زیباییم سخن می گفتند و من غرق شادی میشدم اما این شادی برایم صرفاً به خاطر این بود که عشق من لبخند رضایت بر روی لبانش می نشست و به من افتخار می کرد. در انتخاب لباس برایم همیشه دقت می کرد و هیچ وقت از سر بی حوصلگی و رفع تکلیف خرید نمی کرد، ساعت ها و یا شاید حتی روزها برایم وقت می گذاشت تا بهترین باشم و وقتی لباس هایی را که برایم خریده بود  تنم می کرد برق عشق بود که از چشمانش برویم سرازیر می شد.همیشه می ترسیدم که با فزونی سن، توجه او به من کم شود، اما وقتی کمی سنش بالاتر رفت بیشتر مراقبم بود، هر چند که گاهی بی دقتی و کارهای کودکانه اش باعث آسیب به من می شد اما تمام حواسش معطوف به من بود.با یکدیگر روز ها و ماه ها و سال ها را سپری کردیم و در کنار هم بزرگ شدیم. اتفاق های زیادی برایم در این سال ها افتاده است اما نه من حوصله بازگوییش را دارم ، نه توان این را دارم که ازش بخواهم خاطرات را از بایگانی بیرون بکشد و نه شما حوصله گوش کردن به آنها را دارید. اتفاقاتی که این چند ماهه ی اخیر برایم رخ داد باعث شد که درد دلم را با شما بازگو کنم شاید توانستم کمی آرام بگیرم و بگذارم او هم آرام باشد. بگذارید زیاد راه دور نروم و یک خاطره از همین اواخر برایتان تعریف کنم . همین  سه هفته پیش بود که مورد بدترین نوع آزارو اذیت قرار گرفتم .درد داشتم اما دردناک ترین قسمتش برای من این بود که ایشون که باید بیشتر از همه من اهمیت بدهد، نداد و فقط می خندید و به همه می گفت چیزی نشده است. من خونین و مالین بودم و او می خندید؟! بعله می خندید ولی از دید من اصلا موضوع خنده داری در کار نبود و حتی میشود گفت برایم قابل درک هم نبود که چرا وقتی من تا این حد زخمی شده ام و از بیشتر زخم هایم خون سرازیرند، ایشان با لبخند به روی زخم ها شن های داغ می ریزد و لبخند از لبانش محو نمی شود؟ آخ که تا به این لحظه اینقدر از شن های داغ لب ساحل احساس تنفر نمی کردم، هر چند که شن ها باعث می شدند که خونریزی ام بند بیاید اما نمکِ این شنها سوزش زخم هایم را بیشتر می کرد و من بیشتر از او درد می کشیدم. هر چه بود نمک روی زخمم می پاشید و بند بندم جلز ولز می کرد. وقت هایی که درد داری و توجه می خواهی اگر بی توجهی ببینی دردت بیشتر می شود و من درست درگیر همین ماجرا بودم. تمام تلاشم را کردم  تا هر چه بیشتر این زخم ها را تحت فشار قرار دهم بلکه سوزشش باعث شود ایشان نیم نگاهی به من بیندازد ، عزمم را جزم کردم تا بتوانم ترحمش را به سوی خودم جلب کنم . اما هیچ فایده ای نداشت که نداشت. همه نگاهم می کردند و "بدجوری زخمی شده است" از دهانشان نمی افتاد  اما وقتی که بخواهی خودت را به کری بزنی هر چه قدر هم که فریاد بزنند تو نمیشنوی و ایشان هم نمی شنید. او درست مثل یک جانی که قتلی انجام داده است و حالا می خواهد با لبخند زدن همه چیز را مخفی کند و به روی خودش نیاورد سعی می کرد فکرها را از من منحرف کند! بعد از گذشت دقایقی همه یادشان رفت که چه بلایی سر من آمده بود و به خودشان و خوشی هایشان پرداختند. شکستم و ترک خوردم، آفتاب مستقیم بر روی نمک زخم ها می خورد و این ترک خوردگی از داخل به بیرون سرایت می کرد، دنیا هم اگر در آن لحظه فقان برمی آورد و از درد من سخن می گفت برایم کوچکترین اهمیتی نداشت. من توجه او را می خواستم، او که حالا هم بازی های جدیدی در کنارش جولان می دادند.همانجا بود که تنهایی به یکباره خودش را به طور کامل بر من نمایان کرد و ترس تمام وجودم را برداشت ، خیلی دلم گرفت. دلم می خواست می رفتم و گوشه ای می نشستم و زار زار گریه می کردم اما نمی شد من همراه آنها بودم و جدا شدن غیر منطقی ترین اتفاقی بود که می توانست در آن لحظه بیافتد. هر چه که بود از وقتی که به یاد دارم همیشه  گفته اند که وقتی همراه کسی شدی همپایش باش. آن روز برای آنها زود گذشت اما برای من هر دقیقه اش یک ساعت، نه که یک سال گذشت. شب شد ، مرا به حمام برد و زیر آب گرم شروع کرد به شستنم و آنجا بود که دست نوازش برویم کشید و از زخم هایم غصه  خورد و اظهار تاسف کرد؛ اما چه فایده؟
- هان چیه؟ یاد من افتادی؟ اونجا که باید نگرانم می شدی خندیدی که چی بشه؟ خواستی قوی بار بیام؟ یا خواستی بگی درد اهمیتی نداره؟ برو بابا ... تا وقتی تو مرکز توجهی کی به من اهمیت میده؟ همه نیگام می کنن میگن خیلی خوشگلم و خوش فرم ولی بعد چند ثانیه مرکز توجه میشی تو! تا حالا فکر کردی چرا؟چی شدن اون روزا که همیشه حواست به من بود؟ چی شدن اون روزا که قربون صدقه ام میرفتی؟ کجاست اون روزا که با هم می رفتیم و می دویدیم؟  ازت دلگیرم. تو عاشقم بودی ، اونقدر با محبت به من عشق میورزیدی که عاشقت شدم. من بودم که تو رو انتخاب کردم اما این تو بودی که کاری کردی من بهترین باشم.اما حالا چی؟ حالا که تقریبا من شدم اون چیزی که تو می خواستی خسته شدی؟ دنبال چه چیز جدیدی می گردی؟ از نوک دماغت یه کم بیا پایینتر و یه نیگاه به من بینداز....
ولی خب افسوس و صد افسوس. هیچ کدام از این حرف ها را نتوانستم بزنم. فقط آه کشیدم، ولی باز هم نگاهش نکردم. کف مالی ام کرد و بعد تیغ را برداشت و شروع کردن به زدن موهایم. این کارش را همیشه دوست داشته ام. این که می داند من بدون مو جذاب تر و سکسی ترم، اما گاهی بی دقتیهایش باعث می شود تیزی تیغ زخمم کند و آه من به آسمان برود و اخم هایش از درد کشیدنم بهم گره بخورند. اما با همه بی دقتی هایش هنوز هم مثل روز اول که تیغ را بدست گرفت برایش اهمیت دارم. حمام تمام شد ، مرا بیرون برد؛ حسابی خشکم کرد.... از اینجا به بعدش را دیگر حفظ شده ام، همه ی این سال ها رفتارش همین بوده و تغییری نکرده است. مرا نشاند روی زمین و نشست درست پشت من ، در قوطی را باز کرد و کل هیکلم را کرم مالی کرد، کرم را خوب به پیکرم مالید تا همه اش بروند به وجودم و تر تمیز و ترگل ورگل بشوم. کارش که تمام شد، از جا برخاست. راستش هنوز دلم نمی خواست همراهش بروم، دلم می خواست بروم کنج اتاق بنشینم و در را محکم به هم بکوبم ، درست مثل خودش مثل وقت هایی که عصبانی می شود و همین کار را می کند. ولی به وجودش عادت کرده ام ، اگر او نباشد چیزی کم دارم. احساس یتیم بودن می کنم ، باید تصمیمم را می گرفتم. می توانستم اراده کنم که دیگر همراهش نباشم تا طعم تلخ تنهایی را بچشد و فلج شود؛ اما آنقدرها هم بی رحم نیستم. پس با او رفتم. حالا سه هفته ایست که از این موضوع میگذرد. جای آن همه خط خطی هایم از بین رفته است و دوباره سالم شده ام اما هنوز دو خط موازی روی پوستم مانده و می دانم که رفتنی نیستند. راستش این را هم من می دانم و هم او. دراز می کشم و نگاهم را می اندازم به چشمهایش و سعی می کنم با سکوت به او بفهمانم که آیا ارزشش را داشت که مرا به خاطر هیچ و پوچ به این روز بیندازد؟ ایشان هم هر وقت نیگاهش به این خط ها می افتد آه از نهادش بر می آید ولی کسی که همیشه در غصه های خودش غرق می شود منم. چون ایشان فقط هر از گاهی چشمش به اینها می افتد ولی من، همیشه. جای تعجبی هم ندارد، جزئی از وجودم شده اند!
این اواخر دردهای زیادی را تحمل کرده ام. زیاد ازم کار می کشید و حواسش پی زندگی خودش بود و کمترین توجه اش معطوف به من میشد. دردهای خستگی امانم را میبرید ، اما او از رو نمی رفت. فکر می کردم دیگر فراموشم کرده باشد اما این روزها دوباره نگاهم می کند، مراقبم است ، نوازشم می کند ، از من با دیگری سخن می گوید و در درونش تصمیم گرفته کمکم کند تا سلامتی از دست رفته ام را بدست بیاورم. همین دو شب پیش بود که یواشکی گفت من و تو با هم می توانیم بر این سیاتیک لعنتی غلبه کنیم و از من کمک خواست!باورم نمیشد! روی سخنش با من بود منی که خودم را برای پذیرفتن بی کسی آماده می کردم. راستش هر چه باشد جنس من هم دختر است دیگر! ناز کردم و پا ندادم، فقط حیف که نتوانستم پشت چشم نازک کنم.اما از شما چه پنهان که قند در پاشنه هایم آب می شود وقتی توجهش را می بینم. اما این روزها یک سوال مثل خوره افتاده توی این جویبار قرمز و آبیم: آیا باز هم به روزهای اوج بر می گردم؟
/ 6 نظر / 24 بازدید
بابا عظیمی

من تمام ذره های هستی را در تبلور یک صوت خام, ساده تر از شنیدن صدای قالب تهی شمعی لرزان از باد شنیده ام! -من ذرات به هم پیوسته ء وجود سعادتمند خورشید را با نزدیکترین شعله های اهریمنی حس کرده ام! -من به صداقت پرواز یک روح از جسم خاکی ایمان آورده ام! -من شنیدن صدای قدسی شبهای تار تنهایی را باور دارم! -من اشتیاق خالصانه پیچک را در پیچیدن به گلوگاه مرگ خوب چشیده ام! -من تشنگی هایت را خوب خوانده ام! -من نیاز نمازت را دیدم! -دعای بعداز نمازت را خواندم! -یارب, یارب هایت را تکرار کردم! -من لحظات عرفانی سجده آخری را که تو سر بر آن نهادی دیدم و باور کردم و فهمیدم! -من به عاشقی هایت, عاشقانه دل دادم!ولی اینکه چرا تو آنجایی و من هنوز کوره راهها را می جویم, نمی دانم!

بابا عظیمی

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرم ... چشمان پاک ...سبزی زندگی ... و ارامش قلب ماه تو ..چیزی ندارم هدیه کنم درمقابسه با همه بزرگی ها و پاکی و صداقتت ...جز این.....بگیر و نترس میطپد برای تو این قلب ناقابل..که انهم فدای تووووووو