کلبه من

میروم به کلبه جنگلی ام . همان کلبه که داخل آن جنگلی است که درخت هایی دارد پر از شاخه و بدون هیچ برگی. همان جنگل که تمام زمینش پر از برگ است و هیچ کدام از آن برگ ها متعلق به درخت ها نیستند. درب کلبه را که باز میکنم بوی کهنگی مستم میکند. قــــــــــــــــــــــرچ. آه این در عجب صدایی میدهد. کهنه شده اند دیگر. مثل من. با هم پیر میشویم و این به تنهایی میتواند لبخندی بر روی لبان من بیاورد که همسوز دارم. کبریت را از لبه میز بر میدارم به سختی روشن می شود لعنتی ! فانوس را که روشن میکنم تازه متوجه تارهای عنکبوت میشوم ، چقدر قلمرو های خانه اشان را وسیع کردند! من کجا بوده ام این همه زمان؟ در کجای این زمان حل شده بودم که این چنین گمم؟ هیچ نمی خواهم حتی اینکه بخواهم دستمالی بردارم و گردگیری کنم ، میخواهم در کنار همین خاک ها نفس بکشم. این ها ریه هایم را پر میکنند از هوای ناب زندگی. روی صندلی کنار شومینه مینشینم و نگاهم به شومینه بی چوب می افتد! یادش بخیر روزگاری بود که این شومینه خاموش نمی شد و تلمباری از چوب ها بود که در کنارش چشمها را خیره میکرد و حالا چه؟ هیچ! خالی است مثل من. سوزاند و چوب ها بودند که سوختند و دم نزند و هیچ کسی نبود که از چوب ها بخاطر سوختنش تشکر کنند همه مسخ شومینه بودند و عاشق میشدند و چه بی صدا سوختند این چوب ها. کاش زودتر می فهمیدم. سری تکان میدهم و موزیک همیشگی صدای تار را میگذارم و صدایش را تا جایی که جا دارد می کشم ته. سیگار بهمنم را بر میدارم و گوشه لبم می گذارم و کبریت را میکشم. 

آمدم "عزیز دل". آمدم تا بدانی تو در این گوشه تنها نیافتاده ای. اینها همین ها که فقط اسمشان انسان است فرصت زندگی کردن را از من گرفته اند در باورم و در هیچ جای دیگرم نمی گنجد که زندگی این باشد. 

میخواهم همینجا روی همین صندلی چوبی پر خاک و این هوای نم گرفته با موزیک تار و همین سیگار بهمنم چشمان خود را ببندم و بروم. 

 

دلخوشی هایم را از من نگیرید

/ 1 نظر / 14 بازدید
facebook

فیس بوک اصلی ما هستیم. بقیه همه تقلبی هستند