هیچ جا پیدا نمی شود که کسی برای حریم شخصی یک فرد احترام قائل شود، همیشه یک نفر باید باشد که بگوید این کار که می کنی درست نیست و به نظرم اینجوری که پیش می روی اشتباه است و و و و . گاهی حس می کنم شاید بهترین جایی که می شود حرف زد و کسی نظر مخالف اش را با مشت نکوبد بر فرق سرت و یا نکوبند به دهانت این است که با خودت در درون خودت حرف بزنی و جایی ثبت اش نکنی. پست قبلی من باعث انتقاد آدم های زیادی شد، از انتقادشان ناراحت نیستم از تنها چیزی که ناراحت هستم این است که این نوشته ها حال آن موقع من بود و اگر کسی مخالف حال آن موقع بود دلیل نداشت بیاید و بنویسد که فلان و پسته سرش یه گله آدم بریزند و بگویند یک مشت مزخرف را برای چه پست می کنی و و و و تا به جایی که بعد از 8 سال مجبور بشوم برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسی تاییده نظرات بگذارم. اگر مزخرف است من نمی فهمم چرا تا ته اش را خواندند و اگر باب میلشان نیست خب پیج را ببند درست مثل من که وقتی می روم در وبلاگی که حتی یک درصد هم با شخصیت من نمی خواند بیشتر از یک خط اش را نمی خوانم و ضبدر را می زنم و خیال خودم و طرف را راحت می کنم. این روزها باز برگشته ام به عادت همیشگی ام ، نقاب به چهره می زنم و راحت تر از همیشه روزمرگی های این زندگی پوچ را سپری می کنم.

+[ | ٢۸ دی ۱۳٩۱| ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | هنا ComMenT ()

چند روزی است حالم به نظر خوش نمی آید در واقع می شود گفت که یک هفته است که قرار است پریود شوم اما نمی شوم و این پریود شدن و نشدن می تواند تا سر حد مرگ مخ ات را به لجن بکشد. حالا نشسته ام بر روی یک کاناپه و چسبیده ام به شوفاژی که وظیفه اش این است که خانه را گرم کند اما خودش از همه چیز سرد تر است اصلن این روزها هیچ کس و هیچ چیز وظیفه خود را درست انجام نمی دهد. بچه ها نشسته اند در اتاق مجاور و فیلم می بینند و من در این اتاق آهنگ جاده گوگوش را گذاشته ام و سعی می کنم جلق بزنم تا شاید مخ ام ارضا شود. کابوس های شبانه تمام شدنی نیستند و من هر روز بلند می شوم و از یاد آوری کابوس شب گذشته یک لبخند کج می نشیند گوشه لبم، گویی که انکار یک دهن کجی به تمام این کابوس ها می کنم. روزهایم دوباره از ساعت سه چهار بعدازظهر که از خواب پا می شوم شروع می شود و چند ساعتی مغزم خودش را به کابوس های شب قبل اختصاص می دهد  و بعد خودش را برای کابوس های چندین ساعت بعد آماده می کند . این روزها اگر باز هم از چیزی عصبانی شوم اما به روی خودم نیاورم باز هم اطرافیان محکومم می کنند به داشتن یک رفتار هیستریک ، حالا در این میان هر چه من می گردم و می پرسم چه رفتار غیر منطقی ازم سر زده است پاسخش همان هیستریک است. گاهی احساس می کنم در گذشته یک رفتار کرده ام که دکتر مرا به بیماری جنون محکوم کرده است و حالا که خوب شده ام باز هم اگر رفتار خاصی بکنم که مطابق آنچه دیگران می پسندند نباشد باز هم انگ یک آدم روانی را بهم می زنند. اینکه من روانی باشم یا خیر اهمیت خاصی ندارد مهم این است که دیگران چه تشخیصی بدهند. گوگوش نامه هایش را می خواهد و من به فکر نامه هایی هستم که دیگر ندارمش اما ناله ای از سر نداشتنش نمی کنم.

+به چی فکر می کنی؟

-مرگ

+درد کوفت زهر مار

- :) پاشو بریم عکاسی

+[ | ٢ دی ۱۳٩۱| ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | هنا ComMenT ()

مخم دارد جویده می شود. خورد خورد. ذره به ذره. هی پیش خودم حرف می زنم هی می گویم خب ولش کن برود. میدانی آدم ها دقیقا از تو می خواهند کاری را انجام دهی که اگر خودشان در موقعیت اش قرار بگیرند آن کار را انجام نخواهند داد. مثلا نشسته ای و با کسی داری بحث جدی می کنی و به تو می گویند چرا بحث می کنی؟ فقط کافی است یک سر تکان بدهی تا همه چیز تمام شود اما وقتی خودشان در آن موقعیت قرار می گیرند باید نذر کنی که الم شنگه بالا نگیرد و همه جا با خاک یکسان نشود و حالا من نشسته ام و هی فکر می کنم که چرا باید آدم ها اینگونه باشند و هی مخم دارد جویده می شود. ابر سیگار بین انگشتانم له می شود، دلم می خواهد وُلوم آهنگ را ببرمش تا ته تا وقتی فریاد می کشد ارضایم کند اما نمی شود حتی می دانم اگر تا تهش هم برود باز هم من ارضا نمی شوم. به گه کشیدمش. 

+[ | ٤ آذر ۱۳٩۱| ۳:۱٥ ‎ق.ظ | هنا ComMenT ()