|
وقتی که همه مشکلات را در پشت خنده های مصنوعی پنهان میکنی بالاخره از یک جایی میزند بیرون که غافل گیر میشوی و وقتی سیگارت را روشن میکنی و اولین کام را که میگیری و دود که بلند میشود آب از چشمانت سرازیر میشود. تقلایت بی فایده است این آبریزش ها برای دودی نیست که درون چشمانت رفته است ، توهم نزن دودی در چشمانت نمیچرخد و اینگونه است که شاید میروی در سکوتی که توانایی شکستنش را نداری و لبهایت بهم دوخته میشوند و سکوتی بی پایان میکنی و چشمانت را میبندی و با دهان نفس میکشی که فرو بردود آن پایین ها. آن پایین ، حتی پایین تر از معده و روده. سیگار بهمن روی میز زل میزند به تو به تویی که در خودت و انسانها و دنیا غرق شده ای ، خم میشوی و برش میداری و میکوبی درش و خودش بیرون می آید برایت و فندک میگیری و هستی اش را به آتش میکشی و چشمانت را میبندی و سرت را بر روی بالشتک مبل میگذاری و دلت میخواهد با همین آهنگ هایی گوش میدهی بمیری و دیگر چشمت به دنیا و آدمیانش و هیچ چیز کثیف دیگرش نیافتد. این گونه میگذرد روزگارم اینروزها قابل توصیف نیستم.
+[ | ۱٠ دی ۱۳٩٠| ٢:٤٠ ق.ظ | امیتیس تنهای دیوونه ComMenT ()
میروم به کلبه جنگلی ام . همان کلبه که داخل آن جنگلی است که درخت هایی دارد پر از شاخه و بدون هیچ برگی. همان جنگل که تمام زمینش پر از برگ است و هیچ کدام از آن برگ ها متعلق به درخت ها نیستند. درب کلبه را که باز میکنم بوی کهنگی مستم میکند. قــــــــــــــــــــــرچ. آه این در عجب صدایی میدهد. کهنه شده اند دیگر. مثل من. با هم پیر میشویم و این به تنهایی میتواند لبخندی بر روی لبان من بیاورد که همسوز دارم. کبریت را از لبه میز بر میدارم به سختی روشن می شود لعنتی ! فانوس را که روشن میکنم تازه متوجه تارهای عنکبوت میشوم ، چقدر قلمرو های خانه اشان را وسیع کردند! من کجا بوده ام این همه زمان؟ در کجای این زمان حل شده بودم که این چنین گمم؟ هیچ نمی خواهم حتی اینکه بخواهم دستمالی بردارم و گردگیری کنم ، میخواهم در کنار همین خاک ها نفس بکشم. این ها ریه هایم را پر میکنند از هوای ناب زندگی. روی صندلی کنار شومینه مینشینم و نگاهم به شومینه بی چوب می افتد! یادش بخیر روزگاری بود که این شومینه خاموش نمی شد و تلمباری از چوب ها بود که در کنارش چشمها را خیره میکرد و حالا چه؟ هیچ! خالی است مثل من. سوزاند و چوب ها بودند که سوختند و دم نزند و هیچ کسی نبود که از چوب ها بخاطر سوختنش تشکر کنند همه مسخ شومینه بودند و عاشق میشدند و چه بی صدا سوختند این چوب ها. کاش زودتر می فهمیدم. سری تکان میدهم و موزیک همیشگی صدای تار را میگذارم و صدایش را تا جایی که جا دارد می کشم ته. سیگار بهمنم را بر میدارم و گوشه لبم می گذارم و کبریت را میکشم. آمدم "عزیز دل". آمدم تا بدانی تو در این گوشه تنها نیافتاده ای. اینها همین ها که فقط اسمشان انسان است فرصت زندگی کردن را از من گرفته اند در باورم و در هیچ جای دیگرم نمی گنجد که زندگی این باشد. میخواهم همینجا روی همین صندلی چوبی پر خاک و این هوای نم گرفته با موزیک تار و همین سیگار بهمنم چشمان خود را ببندم و بروم.
دلخوشی هایم را از من نگیرید
+[ | ٢٧ آذر ۱۳٩٠| ۳:٠٠ ب.ظ | امیتیس تنهای دیوونه ComMenT ()
آی بالا بالا ها... می شنوی؟ حواست هست؟ نکند این روزها سرت شلوغ شده با مهمانی ات؟؟ ببین... گفتی: جنس ظریف می آفرینم تان. گفتیم : باشد. گفتی : گناه پای شماست... انتخاب هم. گفتیم : باشد. گفتی : بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت ها را به شما می دهم... نفرینی پشت سر شماست: مادر شدن! گفتیم : باشد. گفتی :فقط برای رنج هایتان « اشک » را به شما می دهم. گفتیم: باشد. آهاااای!! نگفتی با این موجودات کله شق چه کار کنیم؟ نگفته بودی ظرافتمان برای این است که آنها لذت ببرند... نگفته بودی گناه همه چیز را به پای ما مینویسند... نگفته بودی انتخاب هایت گاهی اینقدر سخت می شوند... نگفته بودی بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت هایمان را این موجودات عجیب و غریب درست می کنند ... نگفته بودی برای همان نفرین ات هم باید دست به دامن یکی از این ها بشویم... باور کن بعضی وقت ها بدجوری مستاصل می شویم. قاطی می کنیم و نمی دانیم باید الان برایشان مادر باشیم ، هم سر باشیم ، خواهر باشیم ، یا معشوق. کاش یک دستو العمل هم همراهشان می آفریدی!! باور کن بعضی وقت ها این « اشک » ای که داده ای اصلن بسّمان نیست...
+[ | ٢٠ خرداد ۱۳٩٠| ٦:٥٢ ب.ظ | امیتیس تنهای دیوونه ComMenT ()
|
|
